تبليغاتX
بیگانه
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها ...
-بار دیگر همه چیز را از یاد بردم در باد ...


-کودکیم گذشت بسان درخت سیب .درخت انار. درختان سیب .درختان انار. اینجا یک درخت سیب است که میوه مدام انار می دهد.


-نشسته ام روی صندلی توی حیاط دارم سرنوشت نامساعد خود را از دور  تماشا می کنم ...


-شهر سومم ارومیه  .همانطور که خودم ساختمش همانطور که خودم نگاهش می کنم قرار نبود انقدر برایم دلگیر باشد .که از دلگیر بودنش پا بگذارم به فرار بازگردم همانجا که نفس را برایم تنگ و تنگ تر می کند طاقتم شده است سه روز .سه روز بیشتر اینجا می شود قفس .اخ خسته ام از این همه حرف  می گویند تو غمگینی تو چقدر غمگینی نوشته هایت چقدر بوی غم می دهد می خواهم فریاد بزنم بر پدرتان صلوات  اینجا حیات خلوت من است ...




و بطالت های من ...





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:21  توسط سمانه فرهادی  | 


تنهایم.


 زیرا کسی خوابهای مرا باور نمی کند ....



پ.ن:من معجونی از باد و باران و خونم..


+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:0  توسط سمانه فرهادی  |